اوه چرا اینقد اخم کردین می دونم ازم ناراحتید اما باور کنین سرم خیلی شلوغه از ساعت ۶ که بیدار می شم ساعت ۱۲ نیمه شب اونم با استرس سرم رو می ذارم رو بالش
راستش دلم تنگ شده برا روزای قشنگ گذشته روزایی که هر موقع دلم می گرفت می اومدم پشت میز کارم اونقد می نوشتم تا اینکه خستگی امونم نمی داد اما الان.......................
اما الان حتی حق ندارم نمی تونم دلم بگیره چون سرم خیلی شلوغه درس دانشگا از یه طرف سر کار از یه طرف زندگی شخصی هم از یه طرف/////////////////
با این وجود همگی تونم دوست دارم
هر جا هستید خوب و خوش و موفق باشید![]()
بس كه ديوار دلم كوتاه است / هر كه از كوچه تنهايي ما ميگذرد / به هواي هوسي هم كه شده / سركي ميكشد و ميگذرد
زندگی عشق است افسانه نيست آنکه عشق راآفريد ديوانه نيست عشق ان نیست که درکنارش باشی عشق آن است که به يادش باشي
احساس خوبيه وقتي يه نفر دلتنگت ميشه...! احساس بهتريه وقتي يه نفر عاشقت ميشه...! اما بهترين احساس اينه كه بدوني يه نفر هيچوقت فراموشت نميكنه......
بوسه اسم است چون عمومي است . بوسه فعل است چون هم لازم است هم متعدي. بوسه حرف تعجب است چون اگر ناگهاني باشد طرف مقابل را مات و مبهوت مي کند. بوسه ضمير است چون از قيد انسان خارج نيست. بوسه حرف ربط است چون 2 نفر را به هم متصل مي کند
دنیا رو می بینی؟ وقتی یکی رو دوست داری اون دوست نداره، وقتی یکی دوست داره تو دوسش نداری. دو نفر هم که همدیگر رو دوست دارن هیچ وقت به هم نمیرسن
مرگ آن نيست كه در قبر سياه دفن شوم / مرگ آن است كه از خاطر تو با همه خاطرهها محو شوم
چقدر سخته تو چشاي کسي که همه ي عشقتو ازت گرفتو
به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داد
خيره شي و به جاي اينکه لبريز از کينه بشي
حس کني هنوزم دوسش داري
در مكتب ما رسم فراموشي نيست / در مسلخ ما عشق هم آغوشي نيست / مهر تو گر به هستي ما افتاد / هرگز به سرش خيال خاموشي نيست!
هميشه براي کسي بخند که ميدوني به خاطر تو شاد ميشه... واسه کسي گريه کن که ميدوني وقتي غصه داري و اشک ميريزي برات اشک ميريزه... براي کسي غمگين باش که در غمت شريکه... عاشقه کسي باش که دوستت داشته باشه
تا زحمت گشودن لبهایت را برای پاسخش نبینم
نکند لبهای نازنینت را برای پاسخ گفتن
به سلامم از هم بگشایی اما از روی اجبار
نازنین من
می شود بگویی با چه زبان بگویم
که پروانه پریشان نگاهم هنوز هم
این نیلوفری شمع مهربانی های توست
من التماس کدام گلدان را بکنم
که لطافت شمعدانیهای صورتش را به پای
حقارت واژه های بی تقصیرم بریزد
برگها بیشتر از آدما قدر تو را می دانند
و من بیشتر از برگها
******************
گفتم نرو پرپر ميشم
گفتي ميخوام رها باشم
گفتم آخه عاشق شدم
گفتي ميخوام تنها باشم
********************
راستی
.
.
.
من نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: درعصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه ي غريبي ام را پيدا کن، کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن! مرا مي يابي
****************************
پروانه به شمع بوسه زد و بال و پرش سوخت / بيچاره از اين عشق سوختن آموخت / فرق منو پروانه در اينست / پروانه پرش سوخت ولي من جگرم سوخت
روز اول خيلي اتفاقي ديدمت... روز دوم الکي الکي چشمهام به چشم تو افتاد... روز سوم...هفته بعد دزدکي بهت نگاه کردم... ماه بعد... شانسي به دلم نشستي وحالا سالهاست يواشکي دوست دارم
من مرده ام
مرده، یعنی خالی از هر آرزو
مرده، یعنی در قفا پنهان شدن
مرده، یعنی بی صدایی، بی نفس
مرده، یعنی خواب، آرامش، نبود
خالیام، خالی تر از هر آرزو
خواب می بینم
نه در آرامشام، نه در عبور.
ببيني پيش پايت زاريم را
بخواني هر زمان در دفتر من
غم شب تا سحر بيداريم را
مرا مي خواستي اما چه حاصل
برايت هر چه كردم باز كم بود
مرا روزي رها كردي در اين شهر
كه اين يك قطره دل،در ياي غم بود
قايقي تو زندگيت هست که دلت براي کسي اونقدر تنگ ميشه که دلت ميخواد اونو از تو رويات بيرون بکشي و توي دنياي واقعي با تمام وجوت بغلش کني
چقدر دوست داشتم يك نفر از من مي پرسيد چرا نگاه هايت انقدر غمگين است ؟ چرا لبخندهايت انقدر بي رنگ است ؟ اما افسوس ... هيچ كس نبود هميشه من بودم و من و تنهايي پر از خاطره . اري با تو هستم . .. با تويي كه از كنارم گذشتي... و حتي يك بار هم نپرسيدي چرا چشم هايت هميشه باراني است!!!؟؟؟
براي کشتن يک پرنده يک قيچي کافي ست. لازم نيست آن را در قلبش فرو کني يا گلويش را با آن بشکافي. پرهايش را بزن... خاطره پريدن با او کاري مي کند که خودش را به اعماق دره ها پرت کند
خدایا با من قهری؟؟؟
بنده من نماز شب بخوان که یازده رکعت است
خدایا! خسته ام، نمی توانم نیمه شب یازده رکعت بخوانم
بنده من!قبل از خواب این سه رکعت رابخوان
خدایا! این سه رکعت زیاداست
بنده من! قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان
کن و مرا صدا کن
خدایا! من در رختخواب هستم ، اگر بلند شوم
از سرم می پرد
بنده من! همان جا که دراز کشیده ای تیمم کن وبگو یا الله
خدایا! هوا سرد است و من نمی توانم دستهایم رااز زیر پتو بیرون بیاورم
بنده من! در دلت بگو یا الله، ما همینبرایت نماز شب حساب می کنیم
اما بنده بی مهر اعتنایی نمی کند و میخوابد
ملائکه من! ببینید من اینقدر کار را برای بندهام ساده کردم ولی او باز بی اعتنایی می کند. چیزی به اذان صبح نمانده، او را بیدارکنید، دلم برایش تنگ شده است، امشب با من حرفی نزده است
خداوندا! دوبار اورا بیدار کردیم، اما باز همخوابید
ملائکه من! در گوشش بگویید پروردگارت منتظرتوست
پروردگارا! گفتیم، اما باز هم بیدار نمیشود
اذان صبح را می گویند. طلوع آفتاب نزدیک است
ای بنده! نمی خواهی بیدار شوی؟ نماز صبحت قضامی شود
خورشید از مشرق سر بر می آورد. خداوند رویش رابر می گرداند
ملائکه من! آیا حق ندارم با این بنده نامهربان قهر کنم؟؟
وای نه
خدای مهربانم..... با من قهری؟؟؟؟
باز هم خدای مهربان من را می بخشد
ولی باز من ........؟؟؟؟؟
زیر گنبد کبود
جز من و خدا کسی نبود
روزگار رو به راه بود
هیچ چیز
نه سفید و نه سیاه بود
با وجود این
مثل اینکه چیزی اشتباه بود
///
زیر گنبد کبود
بازی خدا
نیمه کاره مانده بود
واژه ای نبود و هیچ کس
شعری از خدا نخوانده بود
///
تا که او مرا برای بازی خودش
انتخاب کرد
توی گوش من یواش گفت:
«تو دعای کوچک منی»
بعد هم مرا
مستجاب کرد
///
پرده ها کنار رفت
خود به خود
با شروع بازی خدا
عشق افتتاح شد
سال هاست
اسم بازی من و خدا
زندگی ست
هیچ چیز
مثل بازی قشنگ ما
عجیب نیست
بازیی که ساده است و سخت
مثل بازی بهار با درخت
///
با خدا طرف شدن
کار مشکلیست
زندگی
بازی خدا و یک عروسک گلی ست...
سال ها بعد كه چشمان تو عاشق ميشوند.......
افسوس كه قصه ي مادربزرگ درست بود......
هميشه يكي بود يكي نبود
بای
خوبید
این آخرین مطلبی است که من توی شهر سبزوار دارم پست میکنم ان شاء ا... پست بعدیم توی مشهده دلم تنگ میشه برا اینجا برا روزای خوب دانشگاه برا هم کلاسی هام برا امتحانات برا شبای سخت امتحان که تا صبح بیدار بودم برا جر و بحث های کودکانه ای که با هم کلاسیم آقای کوچکی داشتم برا بیرون رفتن هایی که هر شب داخل شهر میرفتیم برا استادام
برا هم اتاقی هام
برا دوستای خوابگاهیم برا سمیهُ برا اکرمُ
برا سعیده .میترا .اعظم. زهرا .سارا .محبوبه . منوره.سمیرا.
برا مرضیه. برا عفت.
برا خنده های سر کلاسمون برا نقشه کشیدن هامو توی اتلیه عمران و حتی برا سختی های اینجا
نمیدونم ...
شاید هیچ وقت دیگه قسمت نشه که ادامه تحصیل بدم اونوقت اگه این طور شه باید حسرت بخورم حسرت روزایی که مثل برق و باد گذشتن و من قدرشون رو ندونستم برا همه روزهای خوبی که هیچ وقت فکر نمیکردم یه روزی به خاطرات فراموش شده ای تبدیل شن ..برای....
خداجون کمکم کن همیشه موفق باشم و هیچ وقت دوستامو فراموش نکنم....
دوستای من بعد نهار من برا همیشه دارم از سبزوار میرم و این خیلی ناراحتم کرده..........
برام دعا کنید
: كسي يكبار به تو خيانت كرد ، اين اشتباه اوست . اگر كسي دوبار به تو خيانت كرد ، اين اشتباه توست
************************************************************************
تو نمي دوني تو نمي دوني من چي كشيدم وقتي كه گفتي تو رو نمي خوام باور ندارم كه ديگه نيستي حالا تو رفتي من اينجا تنهاميه شوخي بود و يه قصهي تلخ وقتي كه گفتي تو رو نمي خوامخيال مي كردم مي خواي بترسم شايد هنوزم باور نكردمچشماي گريون دستاي خسته دوري چشمات منو شكسته رنگ اون چشات چشماي سيات زنجير دلت دستامو بستهشايد يه حسود چشممون زده بگو كي ما رو تنهايي ديدهولي مي دونم تو آسمونم قصه ما
****************************************************************************
سپيده دم نم نم بارون و پرواز يه حس غريب آواز يه بهونه واسه آغاز اي عشق من اوج پاييز شد با تو بهارم تا مرز عشق من بايد ببارم وقتي باشي تا ابد تو يارم يه شب تو خواب ديدم كه توي آسمون توي دستاي تو شدم رنگين كمون هفت رنگ آشنا منم در ياد تو اگه باشي با من منم فرياد تو طلوع كن تو اي خورشيد طلايي از پشت ابرا قلبمو صدا كن تويي كه حس عشقي توي رگهام منو تا عشق با خود هم صدا كن طلوع كن تو اي خورشيد طلايي
خوبید من که خوبم چه خبر ما رو نمی بینید خوشحالید![]()
من حالم خیلی خوبه![]()
فقط یه کم دلگیرم![]()
چون امروز آخرین روزیه که من اینجام(دانشگام)![]()
چون پروژمو فردا تحویل میدم و میرم برا همیشه خونه
الان با اکرم اومدیم
کافی نت
اون داره نمره هاشو نگاه میکنه واقعا دلم تنگ میشه برا همه روزای خوب اینجا واسه لحظه هایی که بد بود اما شیرین ؟؟؟![]()
![]()
امروز آخرین روزیه که من خوابگام
آخرین روز از دوران دانشجویی منه
آخرین روز بودنم در سبزوار .....![]()
![]()
دونه دونه خاطراتم تو می خوای ازم بگیری
نگو مثل بار اول دستمو دوباره خوندی
بین موندن یا نموندن تو سر دو راهی موندی
نگو خیسی چشاتو به کسی نشون نمیدی
حیف عمری که تلف شد پای عشقی که ندیدی
توی گوشه اتاقم یه سبد گل شکسته
عطر دستای لطیفت یه روزی روشون نشسته
فکر اشکامو نکن چشام هم عادت می کنه
آسمون به چشم خیسم داره حسادت می کنه
يک جور احتياج داشتن مفرط
و گاهی هم دوست داشتن راهی برای فراموش کردن است
چند روزیست غریبه ای در زندگیم پیدا شده ... حس میکنم دوستش دارم ...
و خودش هم باور کرده که خیلی دوستش دارم !
نمی دانم ... شاید برای به خاکسپاری خاطرات گذشته !
يکبار ... نیمه شب ... از او پرسيدم :
- چرا منو دوست داری ؟
و حس کردم بعد از اين سئوال روی گونه سمت چپ او و روی احساسات من چال کوچکی افتاد و این شروع تازه ای بود برای یک هم آغوشی ،
بوسه های عاشقانه در تاریکی ،
شنیدن نفسهای هوسناک ،
و لذت بردن از یک گناه .
همیشه معتقدم گناه بايد لذت داشته باشد
گناهی که لذت ندارد ؛ حماقت است
آدم ها گناه می کنند و گناه می کنند و گناه می کنند
و هيچ لذتی در پس گناهان بيشمارشان نيست
يا آدم ها خيلی احمق شده اند
و يا من در تعريف گناه اشتباه می کنم
من همه چيز را می دانم و هيچ چيز را نمی فهمم
و اين عميقا تاسف بار است .
خیلی بد است
گاهی آدم دلش میخواهد از خودش فرار کند
از خودش و گذشته اش و آينده ای که نمی خواهد داشته باشد
به هر طرف که می دود ؛ باز هم جز خودش ؛ کسی نيست
به کسی دل می بندد تا خودش را فراموش کند
به کسی ديگر که مثل خود او از خودش فرار کرده است و از دیگران هم همینطور
مدتی می گذرد
اندکی آرام می گيرد و کمی فراموش می کند
اما دوباره عصيان می کند و خودش می شود
همانی می شود که روزی از او فرار کرده بود
همانی می شود که نمی خواست باشد
دل می کند و همه چيز را به هم می ريزد و در پی يافتن سعادت
چیزی که گمشده همیشگی اوست
به تنهائی میگریزد و باز
خودش را می بيند و نااميدانه به ديوار بلند آرزوهای سرکوب شده اش چنگ می زند
باز هراسان و دربدر از خويش می گريزد تا شايد
باز در خم کوچه ای ؛
کسی مثل خودش را بيابد و او را در آغوش بکشد
تا چند روزی باز فراموش کند و مشغول باشد
مدام واژه های عاشقانه تکرار می شود و مدام لبهای ترک خورده (( دوستت دارم )) را تکرار می کنند
و شاید در لحظه ای کوتاه
آدم بدون اينکه خودش بفهمد
در بالای پرتگاهی که راه برگشتنش سخت است
رها شود
آری ... اين جا نمی شود به کسی نزديک شد ،
آدم ها از دور دوست داشتنی ترند ...
شناور بودند.
آنها از بي کاري خسته و کسل شده بودند.روزي همه فضايل و تباهي ها دور هم جمع شدند
خسته تر و کسل تر از هميشه.ناگهان ذکاوت ايستاد و گفت: بياييد يک بازي بکنيم، مثلاً قايم باشک
همه از پيشنهاد او شاد شدند.ديوانگي فوراً فرياد زد:من چشم مي گذارم از آنجايي که هيچکس
نمي خواست به دنبال ديوانگي بگردد، همه قبول کردند او چشم بگذارد ديوانگي جلوي درختي رفت
و چشمانش را بست و شروع به شمردن کرد :1، 2 ،3
لطافت خود را بر شاخ ماه آويزان کرد،خيانت داخل انبوهي از زباله ها پنهان ....شد،اصالت در ميان
ابرها پنهان شد، هوس به مرکز زمين رفت،طمع در داخل کيسه اي که خودش دوخته بود مخفي
شد ديوانگي مشغول شمردن بود:79 ،80.همه پنهان شده بودند به جز عشق که مردد بود و نمي
توانست تصميم بگيرد جاي تعجب هم نيست مي دانيم که پنهان کردن عشق مشکل است
در همين حال ديوانگي به پايان شمارش رسيد: 95 ،96
هنگامي که ديوانگي به 100 رسيد عشق پريد و در بين يک بوته گل سرخ پنهان شد ديوانگي فرياد
زد:دارم مي آيم.
اولين کسي که پيدا کرد تنبلي بود زيرا تنبلي،تنبليش آمده بود پنهان شود لطافت را يافت که به شاخ
ماه آويزان بود،دروغ ته چاه،هوس در مرکز زمين يکي يکي را پيدا کرد به جز عشق.او از يافتن عشق
نااميد شده بود
حسادت در گوشش زمزمه کرد که تو فقط بايد عشق پيدا کني و او پشت بوته گل رز است.
ديوانگي شاخه ي چنگگ مانندي را از درخت کند و با شدت زياد و هيجان زيادي آن را در بوته فرو کرد
دوباره،دوباره تا با صداي ناله اي متوقف شد عشق از پشت بوته بيرون آمد با دست هايش صورت
خود را پوشانده بود و از ميان انگشت هايش قطرات خون بيرون مي زد شاخه ها به چشمان عشق
فرو رفته بودند او نمي توانست جايي را ببيند،او کور شده بود.
ديوانگي گفت:من چه کردم،چه کردم چگونه مي توانم تو را درمان کنم؟
عشق گفت:تو نمي تواني مرا درمان کني اگر مي خواهي کاري انجام کني راهنماي من شو.

گفتي عاشقمي، گفتم دوستت دارم.گفتي اگه يه روز نبينمت ميميرم، گفتم من فقط ناراحت ميشم.گفتي من بجز تو به كسي فكر نمي كنم، گفتم اتفاقا من به خيلي ها فكر مي كنم.گفتي تا ابد تو قلب مني، گفتم فعلا تو قلبم جا داري.گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم، گفتم اما اگه تو بري با يكي ديگه، من فقط دلم ميخواد طرف رو خفه كنم.گفتي ... ، گفتم... .حالا فكر كردي فرق ما كجا بود؟فرق ما اينه كه: تو دروغ گفتي، من راستشو.
عشق آدما به هم قصه خنده داريه
اولش قشنگ و بعدش همه گريه زاريه
وقتي عشقا همه از دم مثه هم تموم ميشن
چرا باز بايد شروع کرد آخه اين چه کاريه ؟
آدما عادت دارن از همديگه بت بسازن
راه صد ساله رو يک ساعته چار نعل بتازن
وقتي که قديمي شد بگن ديگه خسته شدن
بگن اين کهنه شده به اون يکي دل ببازن
روز اول آدما مي ميرن از دوري هم
روز بعد مي نالن از بدي و ناجوري هم
مي رن و رو هم مي ريزن با يکي روز ديگه اش
نه واسه تنهائي شون براي چشم کوري هم
****
آخر دل مارا تو فنا کردي و رفتي بيهوده مرا چشم براه کردي و رفتي آن کاخ اميدي که بنا کردم از عشقت خاکستري از آن تو بپا کردي و رفتي تو که داني همه ترس من از هجر تو بود پس چرا شهر دلم را تو رها کردي و رفتي در توانم نبود دوري و هجر تو عزيز گو که خواب است که اينگونه جفا کردي و رفتي
****
خدايا گر تو درد عاشقي را ميکشيدي توهم زهر جدايي رو به تلخي ميچشيدي اگر چون من به مرگ آرزوها ميرسيدي پشيمان ميشدي از اينکه عشق رو آفريدي بگو هرگز سفر کردي؟.... سفر با چشم تر کردي؟.... کسي را بدرقه با اشک تو با خون جگر کردي؟ ز شهر آرزو هايت به ناکامي گذر کردي
ديگر خنده معنايی ندارد ...
فـقـط می خندی تا ديگران ، غم آشيانه کرده در چشمانت را نـبـیـنـنـد !
وقتی دلت خسته شــد ،
دیگر حتی اشکهای شبانه هـم آرامت نمی کنند ...
فـقـط گريه می کنی چون به گريه کردن عادت کرده ای !
وقتی دلت خسته شــد ،
دیگر هيچ چيز آرامت نمی کند به جز دل بریدن و رفتن ...



